راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

داستان مسافرت 3

ما تا بعداز ظهر پارك جنگلي مونديم بعد خانومها تصميم گرفتيم كه بريم كنار ساحل تا بچه ها كمي آب بازي كنند، خلاصه رفتيم كنار ساحل آيناز و راميلا رفتن توي آب، راميلا چون اولين بارش بود خيلي تعجب كرده بود از اونجايي كه به آب بازي هم خيلي علاقه داره نمي دونست چكار كنه وقتي آيناز مي پريد توي آب راميلا هم مي خواست همين كار و بكنه كه چون كوچكتر بود نمي شد بخاطر اين وقتي مي رفت توي آب تا سرش مي رفت زير آب بعد هم بيهوش مي شد از خنده خيلي خوشش اومده بود يه چند باري اين كارو انجام داد و با آيناز حسابي آب بازي كردند بعد هم نشستن تو ساحل و شن بازي كردند قيافه هاشون ديدني بود چون اون قسمتي كه بوديم نمي شد دوربين ببريم و نمي گذاشتن عكس بگيريم . متأسفانه عكسي...
28 آبان 1390

داستان مسافرت 4

وقتی از نمک آبرود بر می گشتیم تصمیم گرفتیم که تو یکی از رستورانها شاممون رو بخوریم و بعد برگردیم خزر شهر چون دیر شده بود ساعت هم حدوداً 11 بود همه خسته گرسنه بودن خلاصه رفتیم یک رستوران سفارش غذا دادیم بعد از غذا خوردن راه افتادیم به سمت ویلا. وقتی رسیدیم تا بچه ها رو آروم کردیم که بخوابونیم ساعت نزدیکای 3 بود. رامیلا کمی بیتابی می کرد یه یک ساعتی گذشت که با صدای گریه رامیلا از خواب بیدار شدم و هر کاری می کردم  که آروم بشه نمی شد بعد متوجه شدم که حالش خوب نیست و هم آورد بالا، بعد از این هم تا بلندش کردم و بردمش توی حمام و لباساشو عوض کردم و دست و روشو تمیز کردم 1 ساعتی طول کشید خانم هم چون حالش بد بود و خ...
10 مهر 1390

داستان مسافرت 5

13/6/90 رامیلا خانم 1 سال و نیمه شد و موقع واکسن 18 ماهگیش بود بخاطر اینکه آن روز نتونستیم ببریمش و واکسنشو بزنیم گذاشتمش برای روز بعد که وقتی از بچه ها جدا شدیم و رفتیم به سمت برج شب شده بود، رسیدیم خونه از فرصت استفاده کردم رامیلا رو بردم حمام چون وقتی واکسن بزنه تا 48 ساعت نباید به پاش و جای واکسنش آب ریخته بشه خلاصه بردمش حمام و خانم تمیز و خوشگل اومد بیرون و شیر خورد و خوابید. صبح زود بیدار شدم و  رامیلا کوچولو رو آماده کردم برای بردن به درمانگاه و وسایلمون هم تا حدودی جمع کردم که بعد از اینکه از درمانگاه اومدیم راه بیافتیم، بخاطر این اتا بابای رامیلا و عمو مهران رامیلا رو بردن برای واکسن و گفتن من نرم تا کارها...
8 مهر 1390

داستان مسافرت 2

  همانروزي كه ما راه افتاديم عموهاي راميلا هم راه افتادن به سمت شمال چون 9/6/90 بايد ويلا و برجي كه به اسمشون دراومده بود تحويل مي گرفتن ما هم قرار بود فرداي روزي كه رسيديم راه بيافتيم بريم به سمتشون، چون هم خودم حالم خوب نبود و عمه هما راميلا خانم هم شيفتشون عوض كرد به خاطر ما مرخصي گرفت تا پيش ما بمونه ما هم مونديم تا جمعه . ( راستي عمه راميلا پرستار ) بعد جمعه صبح با مامانا ( يعني مامان جون راميلا ) راه افتاديم و رفتيم به سمت محمود آباد چون قرار بود همه اونجا جمع بشن، ساعت 1:30 ظهر رسيديم محمود آباد رفتيم غذا خورديم بعد ملحق بچه ها شديم چون بقيه زودتر از ما رسيده بودن رفته بودن غذا خورده بودن و كنار ساحل نشسته بودن، م...
30 شهريور 1390

داستان مسافرت 1

تاريخ 9/6/90 روزي كه ما راهي سفر شديم و مسافرتمون رو شروع كرديم از اونجايي كه من حدود يه 7 تا 10 روزي سر دردهاي مداوم داشتم و حالم اصلاً خوب نبود روزهاي دوشنبه و سه شنبه كارم شده بود دكتر رفتن تا متوجه شديم سينوزيت دارم و عفونت شديدي كرده و دكتر هم يك سري دارو و آمپول تجويز كرد و من هم شروع به استفاده كردن و از اونجايي كه هنوز معلوم نبود كه چه روزي عيد سعيد فطر باشه و ما هم منتظر بوديم كه چهارشنبه تعطيل است يا نه، همان روز سه شنبه از اونجايي كه احتمال مي داديم كه چهارشنبه عيد باشه همسرم يك سري كارهاي اوليه ماشين رو رفت و انجام داد . من هم چون حوصله نداشتم وسايل رو آماده نكرده بودم بعد آخراي شب بود كه از طريق تلويزيون متوج...
29 شهريور 1390
1